سایت خبری
famaserver
  • صفحه اصلی
  • اخبار استانها
  • اخبار روز
  • اخبار تکنولوژی
  • اخبار ورزشی
  • بازار مالی
  • گردشگری
  • اقتصادی
  • بین الملل
سایت خبری
برترین عناوین خبری
  • خرید بیمه: سنتی یا آنلاین؟ کدامیک تجربه بهتری برای مشتریان ایجاد می‌کند؟

سرتیتر خبرها

بارسلونا با گلباران بیلبائو به فینال سوپرجام اسپانیا رسید

بارسلونا با گلباران بیلبائو به فینال سوپرجام اسپانیا رسید

1 ماه پیش
سرمربی جدید تیم هوادار انتخاب شد

سرمربی جدید تیم هوادار انتخاب شد

1 ماه پیش
پیروزی اینتر برای تثبیت صدرنشینی/ افزایش فاصله با ناپولی

پیروزی اینتر برای تثبیت صدرنشینی/ افزایش فاصله با ناپولی

1 ماه پیش
کامبک ناکام منچستریونایتد/ توقف سیتی و شکست چلسی

کامبک ناکام منچستریونایتد/ توقف سیتی و شکست چلسی

1 ماه پیش
تخلفات مالی در هیئت رشته‌ای المپیکی در مازندران

تخلفات مالی در هیئت رشته‌ای المپیکی در مازندران

1 ماه پیش
سرپرست فدراسیون کبدی منصوب شد

سرپرست فدراسیون کبدی منصوب شد

1 ماه پیش
لیگ NBA| پیروزی صدرنشینان کنفرانس شرق و شکست لیکرز در غیاب جیمز

لیگ NBA| پیروزی صدرنشینان کنفرانس شرق و شکست لیکرز در غیاب جیمز

1 ماه پیش
خط و نشان مک‌گرگور برای میودر

خط و نشان مک‌گرگور برای میودر

1 ماه پیش
سکوت محض استقلال درباره غیبت سیدورف/ پول، علف خرس است؟

سکوت محض استقلال درباره غیبت سیدورف/ پول، علف خرس است؟

1 ماه پیش
استعفای مظفری‌زاده از مدیرعاملی تراکتور

استعفای مظفری‌زاده از مدیرعاملی تراکتور

1 ماه پیش

Home » روایت سفره رنگین دستمال‌سرخ‌ها و خنده‌ای که لج درآور بود!

روایت سفره رنگین دستمال‌سرخ‌ها و خنده‌ای که لج درآور بود!

زمان انتشار: 7 مهر 1404 ساعت 16:48

دسته بندی: فرهنگ و هنر

شناسه خبر: 689171

زمان مطالعه: 15 دقیقه

روایت سفره رنگین دستمال‌سرخ‌ها و خنده‌ای که لج درآور بود!

روایت سفره رنگین دستمال‌سرخ‌ها و خنده‌ای که لج درآور بود!

– اخبار فرهنگی –

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری برگزیده های ایران، وقتی خبر فوت مریم کاظم‌زاده را شنیدم، برای من که پای خاطراتش نشسته بودم، افسوس بسیار داشت. خانمی که در اوج جوانی برای ثبت حقیقت در تاریخ عازم غرب کشور می‌شود و در روزهای خطرناکی که ضد انقلاب رقم زده بود و خیلی از مردهایش هم جرأت رفتن نداشتند، پا به پای رزمندگان ماند و با قلم و دوربینش جنگید. حالا گمان می‌کردم آن همه خاطرات زیبا و ارزشمند چه می‌شود؟ آیا در سینه مریم خانم ماند و زیر خاک رفت؟! تا اینکه فرزندشان شروع کرد بر‌ش‌های دیگر خاطرات مادر را منتشر کردن و چراغی دیگر افروختن. آنچه می‌خوانید روایتی است از عباس داورزنی و بچه‌های دستمال سرخ‌ها به روایت مرحوم کاظم‌زاده.

اوایل که وارد منطقه شده بودم اسلحه دست نمی‌گرفتم. دوست نداشتم همراهم اسباب مرگ جابه‌جا کنم. بعد از شهادت منصور، دکتر چمران یک قوطی مواد دودزا بهم داد. تنها وسیله‌ی دفاعی در کوله‌ام بود. اصغر وصالی اصرار داشت جای‌اش را با نارنجک عوض کنم. قبول نکردم. در عوض مجبور شدم در تمرینات تیراندازی بچه‌ها شرکت کنم.

‌ پاییز ۵۸ بود. پادگان مریوان انگار خانه‌ام باشد و بچه‌های دستمال سرخ انگار برادرانم. در میدان تیر، شوخی و بحث بر سر خوشمزه‌ترین غذاها بود. شب قبل نان خشک و ماست خورده بودیم. نان‌اش جدا شده از نان خشک‌های کپک‌زده‌ای بود که برای احشام کنار گذاشته بودند. نتیجه‌ این که اسلحه به دست، هر کدام از بچه‌ها سفره‌های رنگین‌شان را چیده بودند و با آب و تاب از سیرترشی و بادمجان کبابی و دلمه‌ با رب انار حرف می‌زدند.

رضا می‌گفت «اما سفره‌ی من نون پنیر و چایی شیرینه. اگه تا آخر عمر بهم نون پنیر چایی شیرین بدن خسته نمی‌شم!» بچه‌ها دست‌اش می‌انداختند که سفره پهن و خوان کرم گسترده و این ریاضت‌ها در عالم خیال بی‌فایده، اما رضا کوتاه نمی‌آمد. با چنان لذتی از نان سنگک و پنیر شور بقالی‌ای که عباس می‌شناخت‌اش و چایی که مادر برای او و خواهرهایش شیرین می‌کرد حرف می‌زد که همه‌ اجازه دادیم وقتی ما کباب چنجه و کوفته تبریزی با دوغ محلی می‌خوریم، رضا نان و پنیر و چایی شیرین‌اش را بخورد.

بعد شروع کردند عباس را دست انداختن. می‌گفتد «حتما تو هم تا آخر عمر فقط آب می‌خوای!؟» عباس می‌خندید و می‌گفت «اگه دفعه‌ی بعدی که آب خواستم شهید شم، آره. فقط آب می‌خوام» دلم گرفت. رضا ۴ سال از من کوچک‌تر بود و عباس ۵ سال. از برادر کوچک‌ام امین، چندسال بزرگتر بودند و از برادر دیگرم مجتبی، چندسال کوچک‌تر. رفتم کنار اصغر که از دور، معرکه‌ی بچه‌ها را تماشا می‌کرد. بی‌مقدمه اما آرام گفتم «فکر می‌کنین کارتون درسته این بچه‌ها رو با این سن‌ و سال دنبال خودتون می‌کشونین اینجور جاها؟» اصغر خندید. مثل همیشه لج‌ام را در می‌آورد.

با اشاره‌ی سر گفت «رضا رو می‌گی؟!» گفتم «فقط ۱۹ سالشه!» گفت «من نیستم که رضا رو می‌کشونم. اون مارو می‌کشونه…» بعدها وقتی دیدم رضا که با چشمان خیس دست به دعا برمی‌دارد، همه، چه سرباز چه فرمانده، چطور آمین می‌گویند؛ وقتی غصه خوردن عجیب‌اش از فوت آقای طالقانی را دیدم؛ وقتی وقت و بی‌وقت در دست‌اش نهج‌البلاغه و کتاب‌های شهید مطهری‌ را دیدم؛ تازه فهمیدم سن و درجه و ریش و اسلحه در تعریف بچه‌ها چقدر بی‌معنا و دست‌خالی‌اند. در تعریف‌شان چه دارم برایتان بگویم؟

اصغر وصالی , دفاع مقدس , مریم کاظم زاده ,

این‌ها را عباس داورزنی در بیمارستان برایم تعریف می‌کرد، وقتی برای درمان زخم چرک‌کرده‌اش به تهران آمده بود و به دیدنش رفته بودم. عباس در قائله‌ی پاوه ۱۸ سال بیشتر نداشت. … پای چپم تیر خورد. افتادم. دوستانم را نگاه کردم. سرخی دستمال روی گردن‌ بچه‌ها دیگر پیدا نبود؛ جنازه‌ها یک‌دست سرخ شده بودند. به هر زحمتی بود خودم را بلند کردم که تیر بعدی به شکمم خورد. بی‌هوش شدم. پاوه عملا سقوط کرده بود. به‌هوش آمدم. دستمال سرخ خودم هم از رنگ افتاده بود. دوباره از هوش رفتم. شهر تمامه دست آن‌ها بود.

صداهایی از دور شنیدم. کسی را نمی‌دیدم. نمی‌توانستم خوب نفس بکشم تا فریاد از گلویم خارج شود. کمک می‌خواستم اما مثل کابوس‌ها خفه. فریاد زدم و باز از درد بی‌هوش شدم. نیروهای دموکرات‌ همه جا بودند. بوی خاک به بوی خون اضافه شد. چشمانم را باز کردم. اول همه چیز سیاه بود. فکر کردم هنوز بی‌هوشم. اما ضعف و نور تند خورشید که مثل پرده‌ای کنار رفت، دیدمشان. دست و پایم را با زنجیر بسته بودند. خبری از جنازه‌ی دوستانم نبود. اطراف فقط سنگ می‌دیدم و خاک. آب خواستم. یکی‌شان نزدیک‌تر شد. به آب امیدوارتر شدم. دوباره آب خواستم. بالای سرم که رسید لگد محکمی به پهلویم زد. غلت خوردم. دوباره مزه‌ی خون و بوی خاک. بی‌هوش شدم.

برای بار آخر چشمانم را باز کردم. خورشید به همان سنگینی بود و آن‌ها تعدادشان بیشتر. دوباره آب خواستم. همان آمد بالای سرم. به فارسی پرسید «آب می‌خوایی؟!» چشمانم را باز و بسته کردم. خم شد. سنگ بزرگی از کنارم برداشت. گرفت بالای صورتم. خورشید پشت سنگ رفت و در سایه، چشمانش را بهتر دیدم. فحش رکیکی داد و سنگ را رها کرد. … ساعت‌ها بعد، خانواده‌ی کُردی که در آن حوالی زندگی می‌کردند دلشان نیامد جنازه‌ را رها کنند و عباس را به پادگان برمی‌گردانند. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد زنده مانده باشد. جراحت عباس تا ماه‌ها‌ خوب نشد. درمان نشده به دوستان‌اش می‌پیوست و با درد دائمی کنارشان بود.

اصغر وصالی , دفاع مقدس , مریم کاظم زاده ,

«خواهر، فکر می‌کنی وقتی تیر می‌زنیم، ما تیر می‌زنیم؟» سرم را از جنازه‌ای که جلوی پای‌مان بود بلند کردم. یکی از همین‌ها چند دقیقه قبل منصور را زده بود. حالا رضا اسلحه‌ی دوستش را کنار اسلحه‌ی خودش به دوش گرفته، محکم ایستاده بود. انگار بخشی از زمین باشد. مجسمه‌ای از خاک بیرون‌آمده. همان‌قدر ساکن. همان‌قدر خاکی.

«تو زدیش؟» چشمانش را آرام باز و بسته کرد. مرگ در بین ما می‌دوید و من فقط نگاه می‌کردم و با دوربین از گردی که به پا کرده عکس می‌گرفتم. بچه‌ها اما انگار از این عالم نبودند؛ به دشمنان‌شان آب می‌دادند و کشته‌هاشان را با سکوت نگاه می‌کردند. رضا و عباس قبل از انقلاب، به مدرسه‌ی نظام می‌رفتند. بعد از تظاهرات و شلوغی خیابان‌ها باهم از ارتش فرار کردند. اصغر دوست‌شان داشت. هر دو آموزش دیده بودند و ورزیده.

در قائله‌ی پاوه خیلی از دوستان‌شان را از دست داده بودند. از اصغر جدا نمی‌شدند. وقتی ازدواج کردیم، باهم رفتیم خانه‌شان. پل سیمان، شهر ری. رضا تنها پسر خانه بود و چهار خواهر کوچک‌تر داشت. دستان مادر رضا را فراموش نمی‌کنم. کفش‌های پدرش را هم. آن‌روزها، مریمی که در ناز و نعمت، در بهترین محله‌ی شیراز بزرگ شده بود، لندن درس خوانده بود و حالا دست روزگار او را همراه چند رزمنده به پل سیمان رسانده بود، خانواده‌ی رضا را شبیه گل سرخی می‌دید که از میان سنگ بیرون آمده باشد. زیبا، غنی، مهربان.

بعدها که بر سر هر کتابی با هم حرف زدیم، شعر حافظ و مولانا خواندیم، یکه به دو‌ اش با اصغر را دیدم که ‌گفت «می‌دونم چرا من و عباس رو نمی‌برید عملیات. چون همون نگاه نگرانی که شما به من دارید، من به بعضی خانواده‌های دیگه دارم. اما شما می‌دونید ما چرا اومدیم اینجا…»، بعدها که فهمیدم «چرا آمده بودند آنجا»، دیگر مریم قبلی نبودم. رضا و عباس و خانواده‌شان را از تمام هم‌محله‌ای‌های ثروتمندمان ثروتمندتر دیدم. وقتی عشق‌شان به هم را دیدم که حتی حاضر نشدند بعد از مرگ، چند قبر دورتر از هم بخوابند؛ فهمیدم آن‌ها نه گل‌های خودرو، که همان باغ‌های شناوری بودند که در افسانه‌ها برایمان روایت می‌کردند.

آن روز گرم شهریور ماه هیچ‌کدام از این‌ها را از زندگی رضا نمی‌دانستم. آرام گفتم: «منصور خوب میشه» با دست تپه‌ای را سمت راست نشان داد. «اونجا بودم که بهش تیر زدم» خیلی دور بود. سکوت کردم. «هیچ تیری ‌فایده نداشت. از یکی دیگه خواستم بزنه…» تپه‌ای که نشان می‌داد زیر آفتاب تکان می‌خورد. مثل سراب.

اصغر وصالی , دفاع مقدس , مریم کاظم زاده ,

بانه، بسطام-شهریور ۱۳۵۸ شهید رضا مرادی، در حال آب دادن به ضارب شهید منصور اوسطی

/

 
حتما بخوانید : طرح ترامپ برای پایان جنگ غزه؛ نمایش فریب جدیدی در راه است؟
برچسب ها
اجتماعی
اشتراک گذاری

اخبار مرتبط

  • اکبر عبدی با یک سریال عاشقانه و ورزشی می‌آید/ «سبزواران» در ایستگاه پایانی
    اکبر عبدی با یک سریال عاشقانه و ورزشی می‌آید/ «سبزواران» در ایستگاه پایانی 9 ساعت پیش
  • «تخطی»؛ ادعای جسارت، گرفتار در بازی ترحم و روایت مظلوم‌نمایی
    «تخطی»؛ ادعای جسارت، گرفتار در بازی ترحم و روایت مظلوم‌نمایی 9 ساعت پیش
  • واکنش آریا عظیمی‌نژاد به نامزدی «اردوبهشت»؛ فیلمی در جشنواره ندارم
    واکنش آریا عظیمی‌نژاد به نامزدی «اردوبهشت»؛ فیلمی در جشنواره ندارم 9 ساعت پیش
  • کاظم دانشی: به برندگانی که برای گرفتن سیمرغ نیامدند حق بدهید/ مهدی یزدانی‌خرم: خونی ریخته نمی‌شود مگر سروی به جایش بروید
    کاظم دانشی: به برندگانی که برای گرفتن سیمرغ نیامدند حق بدهید/ مهدی یزدانی‌خرم: خونی ریخته نمی‌شود مگر سروی به جایش بروید 9 ساعت پیش

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی موضوعات

  • آذربایجان شرقی 1487
  • آذربایجان غربی 1357
  • اجتماعی 15588
  • اخبار استانها 0
  • اخبار تکنولوژی 272
  • اخبار روز 16152
  • اخبار ورزشی 21392
  • اردبیل 903
  • اصفهان 1616
  • اقتصادی 9764
  • البرز 809
  • ایلام 584
  • بازار مالی 32
  • بوشهر 485
  • بین الملل 7099
  • تبلیغات 53
  • تهران 757
  • چند رسانه ای 0
  • چهارمحال و بختیاری 1455
  • خراسان رضوی 1161
  • خراسان شمالی 806
  • خوزستان 1042
  • زنجان 653
  • سبک زندگی 397
  • سلامت 4029
  • سمنان 1185
  • سیاسی 12668
  • سیستان و بلوچستان 491
  • عکس 329
  • علمی و فناوری 7632
  • فارس 1244
  • فرهنگ و هنر 20940
  • قزوین 770
  • قم 907
  • کاریکاتور 452
  • کردستان 940
  • کرمان 1877
  • کرمانشاه 1232
  • کهگیلویه و بویراحمد 1299
  • گردشگری 13
  • گلستان 477
  • گیلان 1345
  • لرستان 1161
  • مازندران 897
  • مرکزی 563
  • مناطق آزاد 218
  • هرمزگان 1345
  • همدان 256
  • یزد 30

جدیدترین مقالات

  • هشدار درباره افزایش شدید قیمت طلا تا پایان سال؛ این پیش‌بینی را از دست ندهید
    هشدار درباره افزایش شدید قیمت طلا تا پایان سال؛ این پیش‌بینی را از دست ندهید 12 ساعت پیش
  • قیمت پژو پارس کارکرده / ارزان ترین پژو پارس در بازار چند؟ + جدول
    قیمت پژو پارس کارکرده / ارزان ترین پژو پارس در بازار چند؟ + جدول 12 ساعت پیش
  • سقوط دوباره بیت کوین؛ بزرگ‌ترین رمز ارز جهان کف شکنی کرد
    سقوط دوباره بیت کوین؛ بزرگ‌ترین رمز ارز جهان کف شکنی کرد 12 ساعت پیش
  • تارا ۹۶۰ میلیون تومان قیمت خورد/ آخرین قیمت پژو، سمند، شاهین، کوییک و ساینا + جدول
    تارا ۹۶۰ میلیون تومان قیمت خورد/ آخرین قیمت پژو، سمند، شاهین، کوییک و ساینا + جدول 12 ساعت پیش
  • پیش‌بینی قیمت طلا پنج‌شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴ / تغییر قیمت طلا و سکه تاکید کجا ادامه دارد؟
    پیش‌بینی قیمت طلا پنج‌شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴ / تغییر قیمت طلا و سکه تاکید کجا ادامه دارد؟ 12 ساعت پیش

لینکهای پیشنهادی

دانلود رایگان نرم افزار | بهترین آژانس مسافرتی و هواپیمایی تهران | قیمت تتر امروز | خرید سرور hp

کلیه حقوق مادی و معنوی محفوظ میباشد .@2025