به گزارش خبرگزاری برگزیده؛ محمود شهریاری، مجری باسابقه و محبوب تلویزیون، با حضور در برنامه «جیمی جامپ» به اجرای ابوطالب حسینی، در گفتوگویی پر از کنایه و البته همراه با طنز همیشگیاش، پرده از دلایل عجیب و خندهدار ممنوعالکاریهای مکرر خود در صداوسیما برداشت. شهریاری که سالهاست دور از قاب جادویی به سر میبرد، با زبان طنز مدعی شد زمانهایی که ممنوعالتصویر بوده، بسیار بیشتر از ایام فعالیتش در تلویزیون بوده است.
از تماس غیرمنتظره شهرام شبپره تا اشتباه محاسباتی با گوگوش
شهریاری در بخشی از این برنامه، خاطراتی از سوتیها و اتفاقات غیرقابلپیشبینی در پخش زنده روایت کرد: «من بیشتر از آنکه آزادالتصویر باشم، ممنوعالتصویر بودم! یک بار شهرام شبپره به برنامه ما زنگ زد. خوشبختانه مدیر پخش هم خودش در اتاق فرمان حضور داشت، اما چون شهرام شبپره را نمیشناخت، دستور داد تماسش را وصل کنند! وقتی وصل شد، گفتم: سلام، بله هنرمند عزیز… خب نمیتوانستم چیز دیگری بگویم! بعد سر همین ماجرا من را ممنوعالکار کردند. او زنگ زده، تقصیر من چیست؟»
او در ادامه با اشاره به رقابتش با محمدرضا شریفینیا در ویژهبرنامههای سالگرد جامجم گفت: «به برنامه شریفینیا، بهروز وثوقی زنگ زد و هیچ اتفاقی هم برایش نیفتاد! بعد من برای اینکه پز بدهم، پرینت پیامکهای مردم برای برنامهام را دستم گرفتم. اولین اسمی که آمد فائقه آتشین (گوگوش) بود. اسمش را خواندم، دیدم هیچکس دست نزد! همین شد که دوباره ممنوعالکار شدم.»
آوازخوانی در همایش خصوصی و حقیقت تلخ درباره کاظم احمدزاده
این مجری باسابقه، خواندن آهنگی از حمیرا در برنامه خصوصی مرکز همایشهای صداوسیما را یکی دیگر از دلایل توقیف فعالیتهایش دانست و تاکید کرد که آن مراسم شخصی بوده و ربطی به پخش عمومی نداشته است.
اما جنجالیترین بخش صحبتهای شهریاری به افشاگری درباره همکار قدیمیاش، کاظم احمدزاده اختصاص داشت. شهریاری با خنده و کنایه درباره زوجسازیهای تلویزیونی گفت:«به من و کاظم احمدزاده برنامه مشترک میدادند تا او مرا کنترل کند، اما در واقع من باید او را کنترل میکردم! احمدزاده در پشت صحنه مدام حرفهای رکیک میزند، اما به محض اینکه دوربین روشن میشود، ناگهان همهچیز عوض میشود و یک چهره دیگر از خود نشان میدهد.»
پاسخ شهریاری به بازجو: چرا از ایران نمیروی تا ما راحت شویم؟
شهریاری در بخش دیگری از این گفتوگو، با لحنی شیرین خاطرهای از دوران بازجوییاش تعریف کرد و از علاقه عمیقش به وطن گفت:«آنقدر مرا بازجویی کردند که دیگر سوالات بازجو تمام شده بود و داشتیم با هم احوالپرسی میکردیم! به او گفتم خانوادهات میدانند شغلت چیست؟ گفت نه والله. بعد برگشت به من گفت: “تو چرا از ایران نمیروی تا ما را راحت کنی؟” گفتم من ایران را دوست دارم و هیچجا نمیروم. واقعاً هم همین است؛ من برای سفر هم وقتی یک هفته از ایران خارج میشوم، دیگر طاقتم تمام میشود.»
۵۹۲۴۴
















