به گزارش برگزیده، در شرایطی که با از سرگیری و گسترش حملات متقابل ایران و آمریکا و ورود بازیگران جدید، ابعاد نبرد منطقهای پیچیدهتر شده است، دیاکو حسینی، پژوهشگر ارشد مسائل استراتژیک، در گفتوگو با «کافه خبر» برگزیده تاکید میکند که ماهیت این کشمکش دچار یک تغییر پارادایم اساسی شده است. به اعتقاد وی، هرچند نبرد ۹ اسفند با محاسبات اشتباه واشنگتن برای تسلیم سریع ایران آغاز شد و در نهایت به تفاهمنامهای انجامید که نشاندهنده عدم تبدیل پیروزیهای تاکتیکی آمریکا به دستاوردهای استراتژیک بود، اما ورود اهرم «اختلال در تنگه هرمز» کانتکس اصلی نزاع را از پرونده هستهای به چالش کشیدن نظم ۸۰ ساله دریایی آمریکا و کنترل آبراههای حیاتی نیمکره شرقی تغییر داده است.
این کارشناس ژئوپلیتیک با اشاره به موقعیت بینظیر جغرافیایی ایران به عنوان یک قدرت همزمان «اقیانوسی» و «قارهای»، هشدار میدهد که ادعای انسداد کامل آبراهها حتی برای دوستان و شرکای بینالمللی ایران مانند چین و روسیه نیز قابل تحمل نیست؛ چرا که تحولات اخیر بنیانهای هژمونی دریایی و زنجیره تامین جهانی را تهدید میکند. وی معتقد است چین و روسیه هرچند از درگیر ماندن آمریکا در منطقه استقبال میکنند، اما با فروپاشی منطقهای یا تسلیحاتی شدن پرونده هستهای مخالفند. از این رو، تاکید بر اهرم تنگه هرمز به تنهایی میتواند به استهلاک توان اقتصادی ایران منجر شود و مطالبه اصلی و هوشمندانه کشور باید تمرکز بر خروج پایگاههای نظامی آمریکا از خلیج فارس باشد.
حسینی در بخش پایانی این گفتگو، تنها راه برونرفت پایداری از این بازی حاصلجمعصفر را دیپلماسی مستقیم و متوازن در عالیترین سطوح میان ایران و آمریکا دانست. به باور وی، ترتیبات جدید باید شامل اعطای تعهدات امنیتی متقابل، لغو کامل تحریمها، ایجاد مجمع امنیتی فراگیر منطقهای و مدیریت هوشمندانه تخاصم با اسرائیل از طریق رژیمهای بازدارنده باشد. با توجه به پیشبینی تداوم نقاط التهاب ژئوپلیتیکی در خلیج فارس، اوکراین و تایوان تا یک دهه آینده، وی بر ضرورت «همزیستی با بحران» و بهرهگیری از دیپلماتها و استراتژیستهای زبده برای شکار فرصتهای کوتاهمدت دیپلماتیک تاکید کرد.
در ادامه متن کامل برگزیده را با دیاکو حسینی، پژوهشگر مسائل بینالملل مطالعه میکنید.
اگر تفاهمنامه اسلامآباد را بخوانید، تصور میکنید آمریکا تسلیمنامه امضا کردهاست
*** در شرایطی که بیش از یک ماه پس از امضای تفاهمنامه پایان جنگ میان ایران و آمریکا، شاهد این هستیم که در هفتههای اخیر بار دیگر حملات متقابل ایران و آمریکا به یکدیگر شروع شده و در روزهای اخیر هم این نبردها در حال گستردهتر شدن است. شاید نتوان ارتباط مستقیمی در نبردها پیدا کرد، ولی میبینیم در یمن بعد از چهار سال آتشبس دوباره جنگ شعلهور شده، عربستان سعودی و ایالات متحده آمریکا به عراق حمله میکنند و به تدریج شاهد هستیم بازیگران تازهای در حال وارد شدن هستند؛ مثلاً به کشتی تجاری ایران حمله میشود و رئیسجمهور اوکراین ابتدا به صراحت بیان میکند که ما عامدانه زدیم و بعداً میگویند غیرعمدی بوده است. به هر حال انگار بازیگران جدیدی در حال وارد شدن به تجاوز نظامی هستند که از ۹ اسفند توسط آمریکا و اسرائیل شروع شد. به اعتقاد شما آیا ما داریم وارد گستردهتر شدن دامنه جنگ میشویم و این احتمال وجود دارد که بازیگران جدید شروع به حمله و ورود به میدان جنگ کنند؟
آمریکاییها فکر میکردند بعد از مدت کوتاهی (یک الی دو هفته) آمریکا خواهد توانست تنگه را باز کند و نهایتاً این انسداد با غرق کردن یک کشتی یا مینگذاری به مدت همان دو هفته یا ۱۰ روز طول میکشدمن فکر میکنم ما باید داستان را از یک گام عقبتر ببینیم تا قبل از اینکه به بازیگران فعلی برسیم، بتوانیم انگیزهها را شناسایی کنیم. آنچه در ۹ اسفند رخ داد، داستانی کاملاً متفاوت از آن چیزی است که امروز دارد رخ میدهد. هرچند این تحولات ادامه یک جنگ واحد است، اما در واقع ما با دو پارادایم کاملاً متفاوت از این جنگ مواجه هستیم.
جنگ ۹ اسفند با این نیت شروع شد که ایالات متحده و اسرائیل گمان میکردند میتوانند با یک حمله کوتاه و فوری، ایران را به تسلیم وادار کنند و در بهترین حالت، یک تغییر رژیم با هزینه ناچیز رخ دهد. خب خیلی زود معلوم شد که این موضوع بیشتر یک خیالپردازی بود و آقای نتانیاهو کاملاً آقای ترامپ را در این رابطه با اطلاعات غلط فریب داد.
در عین حال، پاسخ ایران هم چشمگیر و هم غافلگیرکننده بود. به رغم آسیب جدی که فرماندهی ایران در سطوح نظامی و سیاسی متحمل شد، اما ایران توانست حملات آمریکا را جذب کند و در واکنش، پاسخهایی بدهد که اولاً در نوع خود دردناک بود و ثانیاً مستمر بود؛ یعنی پیوستگی حملات ایران به رغم حملات سنگین آمریکا از بین نرفت.
به نظر میرسید در این مقطع که در واقع اواخر جنگ به اصطلاح ۴۰ روزه هست، آمریکا به این جمعبندی رسید که برآورد اولیه نادرست بوده و الان میان ادامه جنگ و احتمالاً تبدیل شدن آن به یک باتلاق جدید برای آمریکا، که کاملاً خلاف مشی آقای ترامپ بود، از یک طرف، و پذیرش شکست در طرف دیگر گرفتار شده است. چون آمریکا به لحاظ نظامی پیروز شد، یعنی به اهداف نظامی آسیب قابل توجهی زد، ولی این پیروزیهای تاکتیکی نظامی به پیروزیهای سیاسی و استراتژیک تبدیل نشد.
آمریکاییها امیدوار بودند از طریق تفاهمنامه خودشان را از این مخمصه و از این دوراهی – که یک طرف آن شکست و طرف دیگر یک جنگ بلندمدت و بیپایان بود – خلاص کنند. همانطور که خیلی از ماها با یک دید واقعبینانه وقتی به تفاهمنامه نگاه میکنید، میبینید این تفاهمنامه تقریباً به طور کامل به نفع ایران طراحی شده بود؛ طوری بود که وقتی آن را میدیدید احساس میکردید آمریکا دارد تسلیمنامه امضا میکند. این مسئله هیچ تناسبی با قدرت واقعی آمریکا و توان واقعی ایران نداشت. ما داریم از یک اقتصاد بیست و چند تریلیون دلاری در برابر یک اقتصاد حدود ۲۰۰ تا ۲۵۰ میلیارد دلاری صحبت میکنیم؛ بیش از یک تریلیون دلار بودجه نظامی یک طرف است و ۱۰ تا ۱۵ میلیارد دلار طرف دیگر. با این وزنکشی، آنچه در تفاهمنامه رخ داد یک شکست برای آمریکا بود.
راهبرد ایران در تنگه هرمز با همه پیشبینیها و سناریوهای تمرینشده جنگ متفاوت بود
نقطه کلیدی فهم پیچیدگی موضوع و اینکه عرض کردم پارادایم در جنگ تغییر کرده، به تنگه هرمز مربوط میشود. خب ما میدانیم از شاید حدود ۲۰ یا حتی ۳۰ سال پیش، سناریوهای مختلفی درباره انسداد تنگه هرمز توسط ایران در ایالات متحده بررسی شده بود. در همه سناریوهایی که لااقل من از آنها مطلع هستم، دیدهام و منتشر شده است، آمریکاییها فکر میکردند بعد از مدت کوتاهی (یک الی دو هفته) آمریکا خواهد توانست تنگه را باز کند و نهایتاً این انسداد با غرق کردن یک کشتی یا مینگذاری به مدت همان دو هفته یا ۱۰ روز طول میکشد.
آنچه ما دیدیم کاملاً متفاوت بود؛ ابزارهای ایران متفاوت بود و نحوه مدیریت اختلال در تنگه متفاوت بود. شاید چیزی که در این سناریوها به خوبی و با شفافیت دیده نشده بود، همین موضوع «اختلال» بود، نه صرفاً «انسداد». کاری که ایران دارد از تقریباً اوایل یا اواسط جنگ ۴۰ روزه انجام میدهد و موضوع تنگه هرمز، همان نقطه شیفت پارادایمی بود که از آن صحبت میکنیم.
ایران برتری دریایی آمریکا را به چالش کشید
در نیمکره شرقی زمین شش تنگه بسیار کلیدی و استراتژیک داریم که هر کس بر اینها حاکم باشد، بر نیمکره شرقی یعنی بر اقیانوس هند و بخش جنوبی اقیانوس آرام حاکم استقبل از این جنگ، بحثها درباره برنامههای هستهای ایران، برنامههای موشکی یا گروههای به اصطلاح نیابتی بود که آمریکا سعی داشت آنها را ضعیف کند. با وارد شدن تنگه هرمز به عنوان یک المان اصلی و استراتژیک در این جنگ، آن موارد کموبیش به حاشیه رفتند. زمینه این جنگ هم تغییر کرد و زمینه جنگ تبدیل شد به «کنترل تنگههای استراتژیک نیمکره شرقی».
داستان از این قرار است که ایالات متحده از سال ۱۹۴۵ میلادی به بعد عملاً به عنوان ابرقدرت دریایی جهان شناخته شد و تا دهه ۷۰ میلادی این نقش را به طور کامل از بریتانیا گرفت و به یک قدرت به اصطلاح (با تعابیر نظریهپردازانی مثل اسپایکمن) در حوزه «ریملند» تبدیل شد. آنچه ایالات متحده را در بیرون از مرزهای خودش «ایالات متحده» کرده، در بعد اقتصادی و نظامی عمدتاً به دو موضوع مربوط است:
- کنترل ایالات متحده بر آبهای بینالمللی و کنترل رژیمهای بینالمللی حاکم بر دریاهای آزاد.
- نفوذ ایالات متحده در قاره اوراسیا از طریق ناتو و سپس نفوذ اقتصادی در این قاره که طرح مارشال در ۱۹۴۷ اوج آن بود.
اگر این دو فاکتور در کار نبود، آمریکا در بهترین حالت یک قدرت منطقهای در آمریکای شمالی بود. این ریشه نظم بینالمللی آمریکایی به مدت تقریباً ۸۰ سال پابرجا بود. آمریکاییها با صعود چین در سلسلهمراتب قدرت جهانی، توقع داشتند چینیها برتری آمریکا در دریاها را به چالش بکشند؛ از راه کنترل بر تنگه تایوان، بازگرداندن تایوان به سرزمین اصلی چین و سپس حرکت چین به سمت قلب اقیانوس آرام و اقیانوس هند یعنی تنگه مالاکا و ادامه مسیر.
چیزی که توقع نداشتند این بود که این چالش عمده بخواهد توسط ایران اتفاق بیفتد؛ چون ایران قدرتی است که به لحاظ نظامی و اقتصادی، عرض کردم به هیچ وجه توان رقابت با آمریکا را در هیچ مقیاس و سناریویی ندارد، اما در عین حال ایران دارد مستقیماً تنگه هرمز و غیرمستقیم بابالمندب را تهدید میکند.
شش تنگه کلیدی نیمکره شرقی و تهدید بنیانهای هژمونی دریایی آمریکا
*** وضعیت تنگههای استراتژیک در نیمکره شرقی زمین و جایگاه تنگه هرمز و بابالمندب در این معادله چگونه است؟
ما در نیمکره شرقی زمین شش تنگه بسیار کلیدی و استراتژیک داریم که هر کس بر اینها حاکم باشد، بر نیمکره شرقی یعنی بر اقیانوس هند و بخش جنوبی اقیانوس آرام حاکم است.
اگر آن تنگهها را از سمت غرب بخواهیم شروع کنیم:
- اولین تنگه جبلالطارق است: در اختیار مراکش، اسپانیا و بریتانیاست که اسپانیا و بریتانیا عضو ناتو هستند.
- به سمت شرق که حرکت کنیم به بسفر میرسیم: در اختیار ترکیه است، اما ترکیه هم عضو ناتو است.
- ادامه بدهیم، بابالمندب است: یک تنگه آزاد به نوعی تحت پشتیبانی آمریکا و غرب است و مثلاً نیروی دریایی بریتانیا در یک منطقه مستقر دارد.
- در ادامه تنگه هرمز است: هرچند ایران و عمان بر آبهای سرزمینی آن حقوق مالکیت دارند، با این حال تحت رژیمهای آزاد بینالمللی است که ایالات متحده از آن حمایت کرده و بنا نهاده است.
- تنگه مالاکا.
- تنگه تایوان.
از این شش تنگه، همانطور که گفتیم دو تنگه در اختیار ناتو است و چهار تنگه دیگر به نحوی در اختیار آمریکا قرار دارد؛ نه مستقیم، بلکه ایالات متحده آزادی تردد در آنها را گارانتی و تضمین کرده بود. از این چهار تای باقیمانده، دو تای آن امروز در معرض تهدید است؛ یعنی هرمز و بابالمندب.
اگر این اتفاق رخ دهد و آمریکا کنترل و رژیمهای بینالمللی حاکم بر این دو تنگه را از دست بدهد، فقط دو تنگه دیگر باقی خواهد ماند (مالاکا و تایوان) که هر دو از دید ایالات متحده توسط چین تهدید میشوند. بنابراین آنچه در عمل دارد رخ میدهد، یک «بازی بزرگ» در حوزه ریملند است؛ دقیقاً نقطه برتری ایالات متحده در ۸۰ سال گذشته.
آمریکا ممکن است ایران اتمی را تحمل کند؛ اما کنترل ایران بر تنگهها را تحمل نخواهد کرد
ایران یکی از بزرگترین کشورها به لحاظ جغرافیایی و جمعیتی در حاشیه دریاهای آزاد و اقیانوسهاست؛ در کنار کشورهایی مثل ژاپن (با حد کمتر) که هم جمعیت زیاد، هم سرزمینهای پهناور و هم منابع قدرت ملی دارند که اگر بخواهند بسیج کنند، توازنهای قدرت جهان را به میزان تعیینکنندهای متاثر میسازد. ضمن اینکه ایران یک مزیت دیگری دارد که هند یا ژاپن از آن برخوردار نیستند و آن عبارت است از اینکه ایران همزمان یک قدرت اقیانوسی-دریایی و یک قدرت قارهای است. به ندرت کشوری این ویژگی را داردآمریکا ممکن بود بتواند یک ایران اتمی را از طریق یک موازنه اتمی که بازدارندگی ایجاد میکند تحمل کند، اما نمیتواند کنترل ایران بر دو تنگه از شش تنگه استراتژیک نیمکره شرقی را تحمل کند. اگر به خاطر احتمال دستیابی به تسلیحات هستهای به ایران حمله کرد، به خاطر کنترل ایران بر ریملند و حفظ هژمونیاش حاضراست کارهای بسیار بزرگتری انجام دهد. بنابراین من فکر میکنم بردن جنگ به سمت تنگه هرمز و اساساً کنترل تنگهها، یک اعلام جنگ بسیار بسیار بزرگتر از آن چیزی بود که منجر به حادثه ۹ اسفند و حمله آمریکا شد.
این همان بازی بزرگ است. وقتی بازیگران را میبینید داستان فرق میکند؛ اگر موضوع تنگه هرمز نبود، موضع چین، روسیه، ترکیه، اروپا و بسیاری کشورها متفاوت بود. امروز مسئله چیز دیگری است؛ موضوع دیگر اتمی شدن ایران نیست، موضوع کنترل ایران و توانایی ایجاد اختلال پایدار توسط ایران در دو تنگه کلیدی نیمکره شرقی است که از یکی حدود ۳۰ درصد نفت جهان (غیر از سایر کالاهای مهم) و از دیگری (تنگه بابالمندب) ۱۲ درصد کل تجارت جهانی عبور میکند.
کشوری که بر این دو تنگه کنترل داشته باشد، باید به اندازه یک ابرقدرت نیرومند باشد. ایران به لحاظ فیزیکی و مادی دارای چنین قدرتی در حد یک ابرقدرت نیست، اما میخواهد کنترل یک ابرقدرت را بر دو تنگه اعمال کند. این یک اعلام جنگ بزرگ و به صدا درآوردن زنگهای خطر، نه فقط برای آمریکا، بلکه برای قدرتهایی است که با آمریکاییها همکاری میکنند یا امیدوارند جایگزین ایالات متحده شوند. حتی چین و روسیه هم نوعاً از اینکه ایران بتواند چنین کنترلی را در آینده حفظ کند در دل نگرانند. برای کشورهای عربی هم لازم به گفتن نیست که آنها حتی بیشتر از آمریکاییها نگرانند، چون شاهرگ حیاتیشان کاملاً وابسته به این دو تنگه است.
به این ترتیب من فکر میکنم بازیگرانی که الان از جنگ، آینده جنگ، آینده مذاکره و توافق نگرانند، به مراتب بیشتر از کشورهایی هستند که در نهم اسفند نگران بودند.
موقعیت ژئوپلیتیک بینظیر؛ ایران به عنوان قدرت همزمان اقیانوسی و قارهای
*** جنگ را آمریکا شروع کرد و الان جهان را درگیر کرده است. آیا در تاریخ هم شاهد بودهایم که سرنوشت قدرتهای دریایی به ایران گره بخورد؟ مثلاً در از دست دادن قدرت ابرقدرتی دریایی بریتانیا هم ایران نقش داشت؛ اگر بریتانیا به نفت رایگان ایران دسترسی داشت شاید مدت طولانیتری میتوانست بعد از جنگ جهانی دوم که ورشکسته شده بود کشتیهایش را روی اقیانوسها نگه دارد.
من فکر میکنم همه قدرتهای دریایی زمان در دورههای مختلف به نحوی سرنوشتشان به سرنوشت ایران گره خورده است. این موضوع یک دلیل خیلی خیلی روشن دارد: ایران یکی از بزرگترین کشورها به لحاظ جغرافیایی و جمعیتی در حاشیه دریاهای آزاد و اقیانوسهاست؛ در کنار کشورهایی مثل ژاپن (با حد کمتر) که هم جمعیت زیاد، هم سرزمینهای پهناور و هم منابع قدرت ملی دارند که اگر بخواهند بسیج کنند، توازنهای قدرت جهان را به میزان تعیینکنندهای متاثر میسازد.
ضمن اینکه ایران یک مزیت دیگری دارد که هند یا ژاپن از آن برخوردار نیستند و آن عبارت است از اینکه ایران همزمان یک قدرت اقیانوسی-دریایی و یک قدرت قارهای است. به ندرت کشوری این ویژگی را دارد. منظور من چیست؟ ایران تنها کشوری است در نقشه جهان که همزمان به آبهای اقیانوس هند و هم به خشکیهای اوراسیا یعنی آسیای مرکزی، خزر، قفقاز و استپهای روسیه دسترسی دارد.
افغانستان به آسیای مرکزی دسترسی دارد اما به آبهای آزاد راه ندارد. پاکستان از راه بندر گوادر دسترسی به آبهای آزاد دارد، اما به خاطر کوههای هندوکش و پامیر از آسیای مرکزی جدا میشود و عملاً دسترسی مستقیمی به آن منطقه ندارد. این ویژگی منحصربهفرد ایران موجب شده که ایران هم بر تعادل و توازن قدرتهای خشکی و قارهای اثرگذار باشد (مثل روسیه در زمانهایی، یا مثل آلمان) و هم بتواند بر موازنههای حوزه دریایی موثر باشد؛ هم در دوره بریتانیا، قبل از آنها هلند و پرتغال و الان ایالات متحده. این ویژگی ذاتی و جغرافیای طبیعی ایران است که این امکان را به کشور میدهد.
اهمیت همافزایی قدرت قارهای و قدرت اقیانوسی منطق جغرافیای کره زمین است
قدرتهای دریایی اولاً باید سعی کنند از طریق کشورهای واسط و پیوندی مثل ایران که دریا را به قاره ارتباط میدهند، نفوذ خود را در قاره حفظ کنند و ثانیاً از خیزش قدرتهای قارهای به سمت اقیانوس و دریاها جلوگیری کنند. به همین دلیل است که آمریکاییها تلاش میکنند چین را در دریای جنوبی چین محدود نگه دارند تا نگذارند این قدرت قارهای که امروز طرح «یک کمربند یک راه» را دنبال میکند و نفوذ چشمگیری بر آسیای مرکزی، روسیه و اروپا دارد، به دریاها هم مسلط شودشما فرض کنید این جنگ در یک آرایش متفاوت از قدرتهای بزرگ میخواست در آسیای مرکزی یا حوزه خزر اتفاق بیفتد؛ باز هم ایران به خاطر نفوذ تاریخی و مرزهای جغرافیاییاش اثر میگذاشت. چنانکه در جنگ بین آذربایجان و ارمنستان نمیتوانید نقش ایران را نادیده بگیرید؛ حتی زمانی که ایران در منفعلانهترین حالت خود قرار داشت، باز هم بر معادله جنگ اثر گذاشت. در جنگ جهانی اول و دوم نیز به سرزمین ایران نیاز بود، حتی اگر جنگ قرار بود در اروپا یا شرق آسیا باشد.
یک موضوع کلیدی در این بین هست و آن اینکه قدرتهای قارهای همیشه تلاش میکنند قدرت خود را از راه دسترسی به دریا توسعه دهند؛ یعنی هیچ قدرت قارهای نمیتواند قدرت جهانی باشد مگر آنکه دارای نفوذی مشابه در حوزه دریا هم باشد. برای همین بود که روسیه در اوج قدرت خود در قرن ۱۹ تلاش داشت به دریاها و آبهای گرم دسترسی پیدا کند.
عکس این هم صادق است: قدرتهای دریایی مثل بریتانیا، ایالات متحده یا ژاپن نمیتوانند ابرقدرت یا قدرت بزرگ عمده باشند مگر آنکه بر خشکیها نفوذ پیدا کنند. همین باعث حمله ژاپن به منچوری میشد، یا باعث میشد بریتانیا در موازنههای اروپای غربی مداخله کند و در برابر آلمان نازی قد علم کند، یا ایالات متحده تلاش کرد علاوه بر اینکه آلمان را در جنگ با ژاپن شکست داد، جای پای محکم در قاره اوراسیا ایجاد کند که منجر به تشکیل ناتو و دهها پایگاه نظامی آمریکا در قاره اوراسیا شد.
این منطق کره زمین است و هیچ گریزی هم از آن وجود ندارد؛ زمانی تغییر خواهد کرد که یا یک حکومت جهانی ایجاد شود که نیاز به این رقابتها نباشد، یا جغرافیای زمین تغییر کند. در غیر این صورت ما این قاعده را همیشه داریم.
خب در این بین چه بلایی سر ایران میآید؟ قدرتهای قارهای زمانه ما (که الان چین و روسیه همچنان هستند) تلاش میکنند بر دریاها نفوذ پیدا کنند. این نفوذ اشکال مختلف دارد؛ الزاماً اعزام ناوگانهای نظامی به مناطق دوردست نیست، بلکه از طریق ایجاد شرکا، وابستگیهای اقتصادی یا فروش تسلیحات ممکن است اتفاق بیفتد.
در آن طرف، قدرتهای دریایی اولاً باید سعی کنند از طریق کشورهای واسط و پیوندی مثل ایران که دریا را به قاره ارتباط میدهند، نفوذ خود را در قاره حفظ کنند و ثانیاً از خیزش قدرتهای قارهای به سمت اقیانوس و دریاها جلوگیری کنند. به همین دلیل است که آمریکاییها تلاش میکنند چین را در دریای جنوبی چین محدود نگه دارند تا نگذارند این قدرت قارهای که امروز طرح «یک کمربند یک راه» را دنبال میکند و نفوذ چشمگیری بر آسیای مرکزی، روسیه و اروپا دارد، به دریاها هم مسلط شود.
ایران وارد بازی بزرگ شدهاست
اگر قدرت نظامی برای تبدیل کردن یک کشور به قدرت شکستناپذیر و رسیدن به همه اهداف ملی کافی بود، امروز ایالات متحده باید این جنگ را در همان هفته اول میبرد. امروز همه داریم میگوییم آمریکا به لحاظ استراتژیک شکست خورده (حداقل تا الان)، به رغم اینکه بزرگترین و تکنولوژیکترین ارتش جهان را در اختیار داردما اکنون خودمان را در این بازی بزرگ تعریف میکنیم؛ در گذشته هم همینطور بوده است. شاید فکر بکنید آقای ترامپ آنقدر آدم با ذهن پیچیدهای به نظر نمیرسد که بخواهد این تئوریهای پیشرفته را به کار بگیرد، که من هم باور دارم واقعاً شاید چنین درک عمیقی از موضوعات نداشته باشد، ولی کسانی هستند که برنامهریزی میکنند، کسانی که جهانی میاندیشند و این معادلات و موازنهها را درک و مراقبت میکنند. بر اساس آن، در پشت صحنه لفاظیهای ساده، این نقشههای بزرگ جغرافیایی در تصمیمات آنها دیده میشود تا کارهای خود را جلو ببرند.
اهرم در اختیار داریم اما بهرهبرداری از آن را بلد نیستیم
*** ما وارد بازی شدهایم که پیامدهای آن برای ایران به مراتب بزرگتر از مسئله هستهای است. الان متوجه شدیم تأسیسات اتمی ما آسیب جدی دیدهاند و ممکن است سالها کند یا متوقف شوند، هرچند ذخایر غنیشده همچنان وجود دارد. اما برخی با مقایسه شرایط فعلی با دهه ۱۳۳۰ و ملیشدن صنعت نفت، میگویند پافشاری بر اهرم تنگه هرمز ممکن است باعث مستهلک شدن این اهرم شود. ملیشدن نفت هم ما را وارد یک بازی بزرگ کرد که بریتانیا و آمریکا را نگران میکرد، اما ظرفیت اقتصادی آن را نداشتیم. امروز با این تجربیات، چگونه میتوانیم از این اهرم بهترین استفاده را بکنیم؟
باید اول بپرسیم منافع ما چیست؟ تا زمانی که ما توافقی درباره منافع واقعی ایران نداشته باشیم، طبعاً استفاده از اهرمها هم معنای چندانی ندارد؛ مثل این است که ابزاری مانند آچار در اختیار داریم اما هدفی برای استفاده از آن نداریم.
چرا بعضیها میگویند ما ابرقدرت شدهایم؟ عرض کردم ابرقدرت شدن مستلزم فاکتورهای متعدد است:
- باید یک نظام اجتماعی و سیاسی پایدار و باثبات داشته باشید.
- باید جمعیت کافی داشته باشید (جمعیت ایران برای ابرقدرتی در قیاس با اسکیلها و مقیاسهای امروز جهان مانند روسیه، چین، هند، اتحادیه اروپا یا آمریکا کافی نیست).
- باید یک اقتصاد کاملاً پویا، قوی و تکنولوژیک داشته باشید که با آن فرسنگها فاصله داریم.
قدرت نظامی شرط لازم ابرقدرت شدن است، اما شرط کافی نیست
هیچ قدرتی در جهان با یک بشکن و یکشبه به ابرقدرت تبدیل نشده و ما هم نخواهیم شد، مگر اینکه زیرساختها فراهم باشد. بنابراین این نوع حرفها شاید برای بحثهای رسانهای یا استوری اینستاگرام خوب باشد، اما برای تصمیمگیری و تصمیمسازی حتماً سادهلوحانه استیکی از آن فاکتورها امور نظامی است. توجه بکنیم: اگر قدرت نظامی برای تبدیل کردن یک کشور به قدرت شکستناپذیر و رسیدن به همه اهداف ملی کافی بود، امروز ایالات متحده باید این جنگ را در همان هفته اول میبرد. امروز همه داریم میگوییم آمریکا به لحاظ استراتژیک شکست خورده (حداقل تا الان)، به رغم اینکه بزرگترین و تکنولوژیکترین ارتش جهان را در اختیار دارد. پس این نشان میدهد یک درس ساده وجود دارد: قدرت نظامی مساوی با پیروزی و قدرت مطلق نیست. این نکته بسیار مهمی است.
بنابراین ما به صرف اینکه الان بتوانیم حتی آمریکا را به عقب وادار کنیم یا کنترل بر تنگه را حفظ کنیم و حتی اگر بمب اتم هم بخواهیم و بتوانیم بسازیم، باز هم الزماً یک قدرت بزرگ نمیشویم مگر اینکه بقیه فاکتورها را هم بتوانیم کنار آن داشته باشیم که فرآیندی بلندمدت است. ما با معیارهای اقتصادی و اندازههای اقتصادی که امروز در جهان وجود دارد خیلی فاصله داریم.
هیچ قدرتی در جهان با یک بشکن و یکشبه به ابرقدرت تبدیل نشده و ما هم نخواهیم شد، مگر اینکه زیرساختها فراهم باشد. بنابراین این نوع حرفها شاید برای بحثهای رسانهای یا استوری اینستاگرام خوب باشد، اما برای تصمیمگیری و تصمیمسازی حتماً سادهلوحانه است.
آنچه به نظرم ما باید ببینیم این است که ما از تنگه هرمز چه میخواهیم؟ آیا میخواهیم آمریکا را به عقب برانیم و از این جنگ پشیمان کنیم؟ خب یک راه وجود دارد: میتوانیم یک ایجاد اختلال بلندمدت در خلیج فارس انجام دهیم، رشد اقتصاد جهانی را کمتر کنیم و قیمتها را بالا ببریم. اما یادمان باشد که ما از این طریق داریم به خودمان هم آسیب میزنیم؛ چون بخش بزرگی از تجارت ما (حدود ۸۰ درصد از کل تجارت خارجی ایران) از راه خلیج فارس اتفاق میافتد و ناامنی در خلیج فارس و تنگه هرمز، به اقتصاد ایران هم آسیب میزند.
حالا سوال این است که آیا ما آماده پذیرش هزینههای این ضعف اقتصادی که خودمان به خودمان تحمیل میکنیم هستیم یا خیر؟
باید به جای پافشاری بر کنترل تنگه هرمز بر مطالبه خروج نظامیان آمریکا از منطقه پافشاری میکردیم
*** مطالبه واقعی و استراتژیک ایران از آمریکا در این مقطع چه باید باشد تا ما را وارد یک بازی حاصلجمعصفر نکند؟
آمریکا ممکن است بمب اتم ایران را تحمل کند، اما کنترل ایران بر دو تنگه استراتژیک در یک نقطه کلیدی جهان را به هیچ وجه تحمل نخواهد کرد. این بازی حاصلجمعصفر است و منافع چندانی هم برای ما نداردآنچه به لحاظ استراتژیک برای ایران اهمیت داشت و دارد، این است که آمریکاییها از منطقه خلیج فارس خارج شوند؛ یک آرزوی قدیمی، دیرینه و قابل درک برای همه دنیا. چرا ایران میخواهد آمریکا از خلیج فارس خارج شود؟ چون آمریکا با پایگاههایش در خلیج فارس، در منطقهای که به او تعلق ندارد مداخله میکند و دوم از طریق همین پایگاهها به ایران حمله نظامی کرد. خب پس ایران این حق را دارد که خواستار خروج پایگاههای آمریکایی از این منطقه بشود یا استقرار رژیمی از توزیع این پایگاهها را بطلبد که در نتیجه آن ایران احساس امنیت بیشتری کند.
این ایدهآل و نقطه استراتژیک مهمی بود که ما میتوانستیم در مذاکرات از آمریکا بخواهیم. اینکه بگوییم «تنگه در اختیار ما باشد» مزیت چندانی برای ما ندارد وقتی پایگاهها سر جای خودشان هستند و ناوهای آمریکایی میتوانند از مسیرهای دیگری غیر از آبهای سرزمینی ایران تردد کنند. کنترل بخشی که ما بر آن حاکمیت داریم چه تأثیری روی ما دارد؟
میخواهم بگویم شاید مطالبه ما از اول باید متفاوت میبود. خروج پایگاههای آمریکا برای کل دنیا قابل درک است، ولی کنترل ایران بر تنگه هرمز – که هر وقت دلش خواست شیر آن را ببندد تا نفتی بیرون نرود و هر وقت خواست باز کند – حتی برای دوستان ایران هم قابل تحمل و درک نیست.
اگر من مشاور بودم، به کسانی که میخواستند مطالبات ایران از آمریکا را تنظیم کنند میگفتم به جای اینکه روی تنگه هرمز بایستند (که اجماع بینالمللی حتی بین دوستانمان علیه ایران ایجاد کند)، روی خروج آمریکاییها در یک بازه زمانی مشخص از کشورهای حاشیه خلیج فارس تمرکز کنند؛ به این دلیل ساده که ایران احساس امنیت کند.
متاسفانه مطالبهای که ایجاد شد به نظرم صحیح نبود و در نهایت ما را وارد یک بازی جمعصفر کرد: یا آمریکا خواهد بود یا ایران. طبیعی است که آمریکا ممکن است بمب اتم ایران را تحمل کند، اما کنترل ایران بر دو تنگه استراتژیک در یک نقطه کلیدی جهان را به هیچ وجه تحمل نخواهد کرد. این بازی حاصلجمعصفر است و منافع چندانی هم برای ما ندارد.
آنچه برای ما منافع و امنیت ایجاد میکند، خروج پایگاههای آمریکا از خلیج فارس است؛ چیزی که حتی در تفاهمنامه هم اشارهای به آغاز فرآیند خروج از پیرامون ایران شده بود. انرژی که اکنون روی تنگه میگذاریم باید روی تعریف همان «پیرامون» میگذاشتیم. پیرامون ایران میتواند شعاع بیشتری داشته باشد، اما آنچه مسئله اصلی ماست، حضور آمریکاییها در خلیج فارس است؛ یعنی مهمترین پایگاههایی که علیه ایران در گردآوری دادهها، فرماندهی حملات و تامین تسلیحات استفاده شد. این موضوع به مراتب مهمتر از این بود که چه کسی هرمز را کنترل میکند.
با ادامه جنگ ما با سرعت بیشتری نسبت به آمریکا مستهلک میشویم
*** فرمودید وارد یک بازی حاصلجمعصفر شدهایم. به نظر میرسد افکاری در ایران وجود دارد که این بازی را میپسندد و فکر میکند در نهایت میتوانیم آمریکا را شکست داده و حذف کنیم. حتی شنیده شده ادعا میکنند چین و روسیه از ایران خواستهاند به جنگ ادامه دهد تا نظم جهانی تغییر کند. آیا چنین چیزی امکانپذیر است؟ و آیا حمایت چین و روسیه حد و مرزی دارد؟
جنگ کنترلشده و کمشدت که آمریکا را درگیر و تضعیف کند به نفع چین و روسیه است، اما خط قرمزهای مشخصی دارندببینید، ما باید درباره این موضوع مقدار دقیقتر صحبت کنیم. ما میتوانیم کنترل و اعتبار آمریکا را مستهلک کنیم؛ میتوانیم در تمرکز نظامی و ژئواستراتژیک آمریکا در مدیریت امور بینالمللی اطراف کره زمین اختلال ایجاد کنیم، اما این الزاماً به معنای استهلاک در قدرت ملی آمریکا نیست. این دو موضوع متفاوت هستند.
در عین حال که میتوانیم این کار را انجام دهیم، منابع مالی، توان سرزمینی و توان تابآوری ایران را هم مستهلک میکنیم؛ چه بسا با سرعتی بسیار بیشتر در مقایسه با استهلاک کنترل یا اعتبار آمریکا. نکته این است که آیا ارزشش را دارد؟
شما فکر نمیکنید چینیها هم به آسانی میتوانستند اعتبار، کنترل و نفوذ آمریکا را در دریای جنوبی و شرق آسیا مستهلک کنند؟ آنها قدرت ملی، تکنولوژی نظامی و اطلاعاتی بسیار بالاتری دارند، اما این کار را نمیکنند. چرا؟ چون میدانند در جریان این اصطکاک، خود چین هم دچار استهلاک خواهد شد. چینیها ترجیح میدهند این کار را نکنند، چون تشخیص میدهند مضرات چنین رویارویی برای اقتصاد و ثبات سیاسی چین، خیلی بیشتر از منافع آن است.
چین و روسیه از درگیر ماندن آمریکا در جنگ با ایران استقبال میکنند؛ نه برای ما بلکه برای منافع خودشان
یک جنگ بزرگ تمامعیار که به سقوط حکومت در ایران، ناامنیهای مرزی، آشوب در یک کشور ۹۰ میلیونی، مهاجرتهای بزرگ و شکلگیری گروههای تروریستی منجر شود و این ویروس را از آسیای جنوبی تا شمال آفریقا منتشر کند، به هیچ وجه مورد حمایت چین و روسیه نیست. خط قرمز دوم آنها رفتن ایران به سمت تسلیحات اتمی استاما بخش دوم سوال شما درباره حمایت چین و روسیه: آیا آنها حمایت میکنند که ما با آمریکا درگیر شویم؟ چینیها همیشه نگران تمرکز آمریکا بر شرق آسیا و مسئله چین بوده و هستند. حداقل از دوره باراک اوباما اجماع دوحزبی در آمریکا ایجاد شده که مسئله شماره یک آمریکا چین است، نه روسیه و ایران. امروز اگر میبینند آمریکا یک بار دیگر به خاطر اشتباه خودش بعد از عراق و افغانستان در این منطقه گرفتار شده، حتماً از این موضوع استقبال میکنند.
اما تا کجا؟ این خیلی مهم است. چینیها از این گرفتاری آمریکا استقبال میکنند، اما نگران پیامدهای این جنگ هم هستند؛ چون میتواند نظم بینالمللی و اقتصاد جهان را در مقیاس بسیار گستردهای تحت تاثیر منفی قرار دهد (چنانکه تا امروز هم متاثر کرده است). بخشی از اقتصاد چین دچار مشکل میشود و این بر روی زنجیره تامین و توان رقابتپذیری چین با ایالات متحده اثر منفی میگذارد. بنابراین در اینجا این جنگ را نمیپسندند. شاید یک «جنگ کنترلشده» که آمریکا را در این منطقه مشغول و از آسیای شمالشرقی دور نگه دارد مفید باشد، اما تا جایی که اختلال جهان به جایی نرسد که چین از ادامه رشد اقتصادی باز بماند. این یک نکته کلیدی است.
برای روسها هم این جنگ مواهبی دارد: دور شدن توجه آمریکا از موضوع اوکراین و معطوف شدن به این منطقه، برای روسها بسیار خوب است. ممکن است کشورهای عرب خلیج فارس احساس کنند آمریکا برخلاف تصورشان اسپانسر خوبی برای حمایت امنیتی نیست؛ پایگاه آمریکا که قرار بود از آنها حمایت کند، حالا بهانهای برای حمله شده و آمریکا توان محدودی هم در دفاع از آنها در برابر پاسخهای موشکی ایران دارد. این ممکن است آنها را ناامید کند و به سراغ روسیه یا چین ببرد.
اما خط قرمزهای چین و روسیه چیست؟ یک جنگ بزرگ تمامعیار که به سقوط حکومت در ایران، ناامنیهای مرزی، آشوب در یک کشور ۹۰ میلیونی، مهاجرتهای بزرگ و شکلگیری گروههای تروریستی منجر شود و این ویروس را از آسیای جنوبی تا شمال آفریقا منتشر کند، به هیچ وجه مورد حمایت چین و روسیه نیست. خط قرمز دوم آنها رفتن ایران به سمت تسلیحات اتمی است. اگر احساس کنند جنگ، ایران را ناچار به ساخت بمب اتم میکند، برای چین و روسیه اصلاً خبر خوبی نیست.
بنابراین جنگ کنترلشده و کمشدت که آمریکا را درگیر و تضعیف کند به نفع آنهاست، اما خط قرمزهای مشخصی دارند.
باید با آمریکا مستقیم در عالیترین سطوح گفتگو کنیم
*** به عنوان سوال آخر که فوقالعاده سخت است، فکر میکنید بهترین مسیر برای برونرفت ایران از این بحران چیست؟ برای اینکه بهترین دستاورد را داشته باشیم و آینده بهتری پیشروی کشور باشد چه راهی داریم؟
عربهای خلیج فارس سردرگم هستند؛ عادت داشتند امنیت را از آمریکا بخرند و الان میبینند امنیتی که خریدهاند جعلی بوده استاگر کسی دورنمای این جنگ را نگاه کند، میبیند دورنمای چندان خوبی وجود ندارد. ما شاید کنترل بر یک ابزار ژئوپلیتیک قدرتمندتر از بمب اتم را داشته باشیم، اما برای بهترین دستاورد، من فکر میکنم ما باید با ایالات متحده در عالیترین سطوح مستقیماً گفتگو کنیم.
در این گفتگو ما به یک رویکرد (Approach) مشخص نیاز داریم:
- این رویکرد نباید «شکست و به افتضاح کشاندن آمریکا» باشد؛ این حتماً رویکرد غلطی است.
- نباید این باشد که ما همه امتیازها را میخواهیم و هیچ امتیازی نمیدهیم؛ این جواب نمیدهد. آمریکا هم اگر فکر کند میتواند ایران را به تسلیم وادار کند (آنطور که ترامپ تکرار میکند)، هیچ راهی برای خاتمه جنگ وجود نخواهد داشت.
ما نیاز داریم با اسرائیلیها به یک توافق دست پیدا کنیم. منظور من مذاکره مستقیم ایران با اسرائیل نیست، بلکه استقرار یک رژیم امنیتی بین ایران و اسرائیل است که خطوط قرمز طرفین در آن به روشنی ترسیم شده باشد و آمریکا، چین و روسیه آن را تضمین کنندجنگ باید با یک رویکرد متوازن تمام و مذاکره شود. در این رویکرد:
-
ایران همانطور که بارها گفته علاقه به ساخت بمب اتم ندارد، این را اعلام میکند.
-
آمریکا باید به ایران تعهد امنیتی بدهد (از کلمه تضمین استفاده نمیکنم چون معنا ندارد؛ تعهد نیازمند اقدامات اجرایی است). این تعهد یعنی دور کردن پایگاههای نظامی آمریکا از اطراف ایران و خروج کامل نظامی از خلیج فارس (قطر، بحرین، امارات و عربستان).
-
مشارکت آمریکا برای ایجاد یک نظم منطقهای چندجانبه در خلیج فارس، انحلال GCC (شورای همکاری خلیج فارس) و تشکیل یک مجمع جدید منطقهای که عراق و ایران هم در آن عضو باشند تا عبور و مرور آزاد از تنگه هرمز تضمین شود.
-
آمریکا باید واقعاً متعهد شود تحریمهای هستهای و موشکی ایران را کاملاً بردارد.
باید قواعد امنیتی میان ایران و رژیم اسرائیل شکل بگیرد تا توافق با آمریکا پایدار بماند
نکته مهم دیگر مسئله اسرائیل است. اگر توافقی درباره موضوع اسرائیل بین ایران و آمریکا اتفاق نیفتد، توافق ایران و آمریکا پایدار نخواهد بود. چه بخواهیم چه نخواهیم، لابی اسرائیل پرنفوذترین لابی خارجی در آمریکا است و توانسته آمریکا را به منازعات مختلف بکشاند؛ از عراق و لیبی تا برجام و حملات اخیر.
بنابراین ما نیاز داریم با اسرائیلیها به یک توافق دست پیدا کنیم. منظور من مذاکره مستقیم ایران با اسرائیل نیست، بلکه استقرار یک رژیم امنیتی بین ایران و اسرائیل است که خطوط قرمز طرفین در آن به روشنی ترسیم شده باشد و آمریکا، چین و روسیه آن را تضمین کنند.
البته من مطمئن نیستم در ایران بخشی از سازمان سیاسی یا افکار عمومی آماده چنین خویشتنداری و انصرافی از هدف نابودی اسرائیل باشد. از آن طرف هم تردید دارم اسرائیلیها در منطق ژئوپلیتیکی خود آماده چنین مصالحهای باشند؛ اسرائیل به دشمنی با ایران نیاز دارد، چون اگر این دشمنی کنترل شود باید سراغ ترکیه یا اعراب بروند و این برایشان عدم مزیت است.
درگیری در منطقه ما به این زودیها پایان پیدا نمیکند
*** با این اوصاف چشمانداز سالهای آینده را چگونه میبینید و توصیه شما به سیاستگذاران چیست؟
دشمنی بین ایران و آمریکا و ایران و اسرائیل قابل مدیریت است. الزاماً منتهی به جنگ بیکلام و بیپاﻳﺎن نیست؛ میتوان آن را از طریق راهکارهای سیاسی، بازدارندگی نظامی و ترتیبات گفتگومحور مدیریت کرد.واقعیتش این است که من فکر میکنم ما باید آماده یک کشمکش بلندمدت با آمریکا باشیم. میگویم کشمکش، از این جهت که ممکن است جنگ پرشدت و بمبارانهای همیشگی نباشد، اما یک تقابل بلندمدت با آمریکا و اسرائیل خواهیم داشت. این بخشی از آنارشی بینالمللی است.
آنچه در اوکراین، ایران، خلیج فارس و احتمالاً تنگه تایوان میبینیم، نقاط ملتهب ژئوپلیتیکی در جهان معاصر هستند که به گمان من تا نزدیک به یک دهه آینده در اشکال مختلف (نه الزاماً صدای بمب) ادامه خواهند داشت تا یک توازن بینالمللی تازه شکل بگیرد؛ مگر اتفاقات غیرمترقبه در آمریکا، روسیه یا چین این تعادل را برهم بزند.
توصیه من به سیاستگذاران این است که با این دید نگاه کنند که این بخشی از رقابت ژئوپلیتیکی است که تا چند سال آینده ادامه دارد. نظم فعلی خاورمیانه روی سه ستون اعراب، ایران و اسرائیل همچنان ملتهب و پویا باقی خواهد ماند. الان آمریکا تلاش میکند عربستان را به پیمان ابراهیم ملحق کند یا تاسیسات هستهای بدون غنیسازی به آنها بدهد؛ اینها اتفاقات معمولی نیست، بخشی از جوشش ژئوپلیتیکی منطقه است.
شما خصومت بین ترکیه و اسرائیل، و روابط پرنوسان آمریکا با اعراب را میبینید. عربهای خلیج فارس سردرگم هستند؛ عادت داشتند امنیت را از آمریکا بخرند و الان میبینند امنیتی که خریدهاند جعلی بوده است. در مورد اوکراین هم همینطور است؛ حمله اوکراین به محمولهای در خزر یکی از همان عجایب بود که کسی فکرش را نمیکرد. اگر ایران پاسخ نظامی مستقیم میداد یا روسها وارد میشدند، ابعاد جنگ تغییر میکرد.
دشمنی بین ایران و آمریکا و ایران و اسرائیل قابل مدیریت است
این عدم قطعیتها قابل پیشبینی دقیق نیستند، اما میتوانیم با اطمینان بگوییم این سه نقطه التهاب (خلیج فارس، اوکراین از بالتیک تا بالکان، و اطراف تنگه تایوان) حدود یک دهه آینده ادامه دارند و ما باید آماده همزیستی با بحران در روابط خارجی باشیم.
آیا میتوان امیدوار بود؟ اگر بخواهیم به آرزوها فکر کنیم، تغییر پارادایم در ایران و اسرائیل شدنی است؛ اما از منظر واقعیات، سنتهای خارجی کشورها به آسانی تغییر نمیکند. نکته امیدوارکننده این است که دشمنی بین ایران و آمریکا و ایران و اسرائیل قابل مدیریت است. الزاماً منتهی به جنگ بیکلام و بیپاﻳﺎن نیست؛ میتوان آن را از طریق راهکارهای سیاسی، بازدارندگی نظامی و ترتیبات گفتگومحور مدیریت کرد.
در دوره نتانیاهو و ترامپ رسیدن به چنین خردی سخت است، اما دولتها و موازنهها تغییر میکنند. لابلای این تغییرات، فرصتهایی برای گفتگو و مدیریت تخاصم پیش میآید. این کار کاملاً مقدور است به شرطی که از مهارتهای دیپلماتیک عالی استفاده کنیم و استراتژیستهای دانایی داشته باشیم که بدون تعصب و پیشداوری، امور جهان را رصد کنند. ما بیش از گذشته به نیروهای انسانی زبده، آموزشدیده و خلاق در بدنه حکومت نیاز داریم تا این فرصتهای بسیار زودگذر را شناسایی و شکار کنند و از آن برای پیشبرد منافع ایران در این دنیای آنارشیک بهره بگیرند.
















