به عنوان یک فعال فرهنگی و رسانهای، بیش از دو سال پیش در یادداشتی با عنوان «مهاجرت معکوس با طنینهای سیاسی» که در خبرگزاری برگزیده منتشر شد به مسئولان دستگاه فرهنگی هشدار دادم که با هنرمندان بازی نکنید. گفتم که اجازه دهید هنرمندان، هنر و صدایشان را برای مردم بر روی صحنهها رها کنند. گوشزد کردم که اگر هنر و حنجرههایشان را به حبس بکشید و نامشان را از صحنهها پاک کنید، روزی خواهد رسید که دیگر روی صحنه صدایی برای شنیدن نمیماند. روزی خواهد رسید که وقتی این هنرمندانِ پیر و تنها در گوشهای از همین شهر جان میسپارند، تنها چیزی که بر جای میماند، افسوسِ دیروزی است که میشد جور دیگری بود. اما افسوس، که گوش شنوایی نبود و امروز، با رفتنِ ایرج، تراژدیِ آن پیشبینی به تلخترین شکل ممکن به واقعیت پیوست.
استاد ایرج خواجهامیری، بیش از دو هزار اثر در کارنامه خود دارد و همه این آثار قبل از انقلاب اجرا و ضبط شدهاند. اما او پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ ماندن را به رفتن ترجیح داد و هرگز مهاجرت نکرد و در یکی از بیمارستانهای تهران، همان شهری که عاشقش بود، درگذشت. با همه دشواریها، محدودیتها و بایکوتهایی که از سوی صدا و سیما و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بر او تحمیل شد، همانند بسیاری از هنرمندان دیگر، راهِ غربت را در پیش نگرفت. در سرزمین مادری خود ماند. اما مورد بیمهری قرار گرفت. حنجرهاش را به حبس کشیدند. صدایش را از خانه، ماشین و خلوت مردمی که دوستش داشتند و دارند، دریغ کردند. ترانههایش را از رسانه به اصطلاح ملی به شبکههای ماهوارهای لسآنجلسی تبعید کردند. در حالی که آثار هنرمندان مهاجر درآنسوی مرزها، در هر شبانهروز از رسانههای اینترنتی و ماهوارهای پخش میشد، ایرج در خانه خود در تهران نشسته بود و معصومانه تماشا میکرد که چگونه هنر و صدایش را به فراموشی میسپارند.
اما ماجرا از قصهی تلخِ «موسیقی مجاز» و «موسیقی غیرمجاز» شروع شد که نتیجه آن دوقطبی کردن هنر موسیقی یک ملت بود. آنهایی که ماندند، بایکوت شدند. آنهایی که رفتند، از دور طنینانداز شدند، اما به بیماری «غربتزدگی» مبتلا شدند و حالا، پس از نزدیک به پنج دهه، مسئولان از خوانندگانِ مهاجر همچنان دعوت میکنند که بازگردند. اما ایرج، که هرگز نرفت، هرگز دعوت نشد.
درگذشت گلپا و ایرج و منزوی کردن ایرج مهدیان، جواد یساری و عباس قادری که در طول سالهای قبل مدیران فرهنگی و شاید سیاسی به شکل تحقیرآمیزی آنها را به خوانندههای کافهرستورانی تبدیل کردهاند، تلنگری است به هنرمندانی که بارها و بارها از سوی مسئولان یا از روی دلسوزی یا به عنوان یک تحول فرهنگی و یا شاید هم با اهداف سیاسی به ایران دعوت شدند. اما آنهایی که نرفتند و ماندند در نهایت خاموش شدند. چون تجربه ثابت کرد کسانی که برگشتند به سرنوشتِ حبیب محبیان، ایرج خواجهامیری، اکبر گلپایگانی، محمدعلی فردین و ناصر ملکمطیعی دچار شدند و بازماندگانِ نسل طلایی فرهنگ و هنر این جغرافیا، هر کدام در گوشهای از شهرهای دور و نزدیک ایران، در خاموشیِ محض، مظلومانه جان سپردند.
هنرمندی که میتوانست برود و در غربت بخواند تا نامش را همه فریاد بزنند، ماند تا در میهن زندگی کند و در خاک سرزمین خود به خاک سپرده شود. او ماند ولی صدایش را نزدیک به پنجاه سال خاموش کردند و این یکی از دردناکترین تراژدیهای موسیقی ایران است. متأسفانه هر بار با درگذشت هر چهره مطرح و محبوبی، این پرسش تلخ بیپاسخ میماند: هنرمندانی که هرگز سرزمین خود را ترک نکردند، ولی در نهایت در داخل تحریم و فیلتر شده و به انزوای هنری و اجتماعی کشیده شدند، چه تضمینی وجود دارد که هنرمندانی مانند معین، سیاوش قمیشی، مارتیک و دیگران که سالها در خارج از ایران زندگی و فعالیتهای هنری کردهاند، امروز روی صحنههای پرشور تهران، تبریز، اصفهان، شیراز و مشهد آزادانه بخوانند؟
هشدارِ دو سال پیشِ من، امروز به سوگنامهای تلخ تبدیل شد. کاش آن هشدار جدی گرفته میشد. ای کاش مسئولان میدانستند که هنرمندان این سرزمین را نباید به بازی گرفت. ای کاش میگذاشتند صدای ایرج و گلپا، تا آخرین روز عمرشان، در متن جامعه طنینانداز شود؛ این اتفاق رخ نداد و زینپس آثار ماندگار نسل طلایی فرهنگ و هنر ایران به بخش مهمی از میراث ناملموس این سرزمین تبدیل میشود که یا در موزههای دیجیتال باید جستجو کرد یا در کتابهای تاریخ و درسی به دنبال آن بود. البته اگر این بار سانسورچیها دست به قلم نشوند.
*مدرس دانشگاه / کارشناس رسانه و هوش مصنوعی
۵۹۵۹
















