زهرا راد: تصور کن: نوجوانی شانزدهساله، روی تخت بیمارستان صحرایی، در حالی که پزشکان میگویند باید دست چپت را قطع کنیم. جراح میگوید استخوانت سیاه شده، باید برید. اما نوجوان فقط یک چیز میخواهد: دستش بماند. نه برای زندگی عادی، که برای ادامهی همان خطی که تازه شروع کرده بود.
چند دهه بعد، همان دست، مدیر موسسهای میشود که رئیس موزه لوور برای دیدنش به تهران میآید و میگوید «شما همان راهی میروید که ما رفتیم». در روزهای سخت پس از ۸۸، وقتی همه تحریمش کرده بودند، او یک دوسالانه بینالمللی را نجات میدهد. و امروز، همان دست دارد طرحی را پیش میبرد که برای نخستینبار در تاریخ ایران، هنرمندان میتوانند بدون فروش آثارشان، از بانک وام بگیرند.
این روایتِ ناگفتهی محسن زارع است؛ از یک نوجوان مجروح در جبهه، تا یکی از تأثیرگذارترین مدیران فرهنگی پشتپردهی ایران. از تمرینهای مکاتبهای خوشنویسی در خانهی پدری، تا طرحی که امروز اقتصاد هنر ایران را متحول میکند.
اگر فکر میکنید میدانید مدیر فرهنگی یعنی چه، این روایت را بخوانید. اگر فکر میکنید نمیدانید، بیشتر از همه باید بخوانید.
ترکشهایی که مسیر زندگی را تغییر دادند
تابلوی چشم نواز نقاشیخط محسن زارع در نمایشگاه برای ایران که در روزهای سخت جنگ تحمیلی سوم، روی دیوار بود. نمایشگاهی که مؤسسه کمک به توسعه فرهنگ و هنر، در خانه هنرمندان برپا کرده بود.
محسن زارع را خیلیها با دوره مدیریتی کم نظیرش در فرهنگستان هنر و موسسه صبا میشناسند. اما کمتر کسی است که از مسیر پرپیچوخم گذشتهاش بداند. روزهایی که او را از یک نوجوان مجروح جنگ تحمیلی، به یکی از تأثیرگذارترین مدیران فرهنگی ایران تبدیل کرد. آنچه در ادامه میخوانید، روایتی است برگرفته از گفتوگوی بلندی که در واپسین روزهای بهار ۱۴۰۵ با او انجام شد. از روزهای سخت بیمارستان صحرایی تا اوج مدیریت فرهنگی هنری در مؤسسه صبا، از سکوت و دردهای ناگفته پس از ۸۸ تا طرحی که امروز برای هویتبخشی به آثار هنری ایران با جان و دل دنبال میکند.
در روزهای بلاتکلیفی نوجوانی برای انتخاب راه آینده، بعد از شهادت صمیمیترین رفیقش، مصطفی کلاهدوزان، بیاعتنا به برنامهریزیهای به تعبیر خودش بچهگانه و خالی از منطق، داوطلب حضور در جبهه جنگ شد. «حدود ۱۵ ساله بودم که بعد از گذراندن دوره آموزشی، با برگه اعزام انفرادی قدم به خاک مقدس جبهه گذاشتم. با یاد مصطفی رفتم و از دوستانی که همه مصطفی بودند، بسیار آموختم. جنگ با این که فضای ترسناکی داشت ولی آدمها را بزرگ میکرد. دل و جرأتی میداد که در شهر یک ذرهاش هم پیدا نمیشد. بعد از چند بار اعزام و حضور در منطقه غرب و جنوب، بارها مجروحیتهای جزئی پیدا کردم که به قول بچه ها، نوازش بود و با یک پانسمان یا چند روز استراحت خوب میشد»
اسفند ۱۳۶۵ شوخی تیر و ترکش جدی شد. ترکشی به دست چپش خورد، بعد از شکستن شدید استخوان ساعد، بیرون آمد و نزدیک قلبش ایستاد. تیرهایی با رودههایش اصابت کرد و آن ها را بیرون ریخت. چند ثانیهای بیهوش شد. وقتی چشم باز کرد و میان پیکر تکه تکه دوستانش بود.
خودش میگوید، دست روی شکمم گذاشتم و در آن بیابان بی سر و ته، فقط در جهت نیروهای خودی دویدم. به آمبولانس رسیدم و دیگر هیچ نفهمیدم. اولین بار وقتی چشم در بیمارستان صحرایی باز کردم که دکتر خوشرویی در حال قیچی کردن شلوار کُرهای نازنینم بود. بار دوم در بیمارستان شهید بقایی اهواز چشم باز کردم و سومین بار در بیمارستان شماره دو کرج.
گویا چند عمل سرپایی انجام شده بود. چند سانتی از رودههایم را بریده و دور انداخته بودند. بقیه رودههایم در کیسهای جلوی رویم آویزان بود و خیلی درد میکرد.
پزشکان متخصص بیمارستان میگفتند حال عمومیام خوب بود ولی قصد کرده بودند دست چپم را که مایه نجات قلبم شده بود قطع کنند. میگفتند استخوان دستت سیاه شده و باید هر چه زودتر قطع شود چون سیاهی پیش رونده است و کار را سخت میکند.طوری درباره قطع دستم حرف می زدند که گویا درباره بریدن قسمتی از میوه که خراب شده صحبت میکنند. آنها نمیدانستند، منم و همین یک دست چپ که از شانس خوب یا بدم با آن میخوردم، مینوشتم، نقاشی میکردم و هزاران کار از اموراتم را میگذراندم.
از خدا خواستم دستم را برایم نگه دارد. به بیمارستان مصطفی خمینی منتقل شدم. مورد معاینه دکتر محمد امامی قرار گرفتم. دکتر رو به من کرد و گفت یک تکه از استخوان پایت را برمیداریم، پیوند میزنیم به دستت؛ اگر خوب شد که شد، اگر نشد چیزی از دست ندادهای و همین جایی خواهیم بود که الان هستیم. جراحی سختی بود ولی انجام شد. نزدیک هفت سانت از استخوان پایم را برداشتند و به دستم پیوند زدند. معجزه شد. دستم باقی ماند، با پلاتینی که ده سال بعد باید برداشته میشد. من ماندم و دستی یادگار از روزهای طلایی جنگ.
از تمرینهای مکاتبهای تا دنیای خوشنویسی
بعد از دوره نقاهت متوجه شدم که دست چپ نازنینم عملا از کار افتاده است و به دنبال راههایی برای کارکردن با آن به روشهای مختلف بودم. من که ناآشنا با فیزیوتراپی بودم، شروع به تمرینات خودساختهای کردم که توانایی قبل را بهدست آورم. برای تمرین خوشنویسی، توسط بنیاد جانبازان به حوزه هنری معرفی شدم. من که ناآشنا با بنیاد و حوزه هنری و هر نهاد دیگری بودم، هر هفته تکلیف خوشنویسی با قلم را از اساتید حوزه دریافت میکردم. در طول هفته تمرین میکردم و تمریناتم را برای حوزه، پست می کردم. معجزه بعدی اتفاق افتاد. در طول آموزشهای مکاتبهای، کم کم قدرت دستم برگشت و هر روز در این هنر پیشرفت کردم و عشق به خوشنویسی در من جان گرفت.
محسن زارع این روزها که دفترچه کوچک خاطرات جبههاش را ورق میزد، ناباور به حروف کج و معوجی نگاه میکند که با دست چپ نوشته. انگار ترکشی که از دستش رد شده، رسالتی داشته. هنر خوشنویسی که بعدها موجبات کار فرهنگی را فراهم کرد. از نوجوانی با تمرینات مکاتبهای خوشنویسی به زمره هنرمندان وارد شد و چه مبارک بود این ورود…
زارع، اوایل دهه هفتاد، در دفتر نخستوزیری مشغول شد. نخستوزیری منحل شد و به دفتر سیاسی ریاست جمهوری رفت و ادامه داد.
«روز آخر تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری، در سال ۷۶ در حال رفتن به اداره بودم که یک تراکت تبلیغاتی به دستم رسید. آن زمان کارمند دفتر آقای میرحسین موسوی بودم. توی تراکت نوشته بود که « آقای موسوی راضی نیست کسی از عکسش برای تبلیغات استفاده کند» اما تیم آقای ناطق آن را طوری چاپ کرده بود که گویا خودِ موسوی از ناطق حمایت کرده است. به محضی که آقای موسوی تراکت را دید، گفت من که خطم خوب است، یک متن اصلاحی بنویسم و بفرستم برای آقای دعایی که در روزنامه اطلاعات چاپ شود. همین کار را کردم. البته فردا صبح علاوه بر اطلاعات، روزنامه سلام هم آن را چاپ کرد. متن با دست خط من بود ولی با امضای آقای موسوی. آن روز فهمیدم که یک خط خوب میتواند در لحظات حساس و سرنوشت ساز، کار یک رسانه را انجام دهد.»
بعدها، از طریق بخش حقوقی ریاستجمهوری، به دفتر ایران در لاهه مأمور شد و بعد از آن در پاریس. مدتی که در هلند و پاریس بود، با توجه به فعالیتهای خاص فرهنگ و هنر در آن جا، همیشه دلش برای کار فرهنگی در ایران میتپید.
اوایل دهه هشتاد، روزهای اوج شکوفایی فرهنگ و هنر، به فرهنگستان هنر رفت. به تقلید از مرکز فرهنگی جورج پمپیدو در پاریس، مؤسسه فرهنگی هنری صبا را در فرهنگستان هنر تأسیس کرد. اولین گذر فرهنگی ایران را در خیابان مظفر راه اندازی کرد. هنرمندان حوزههای مختلف هنری پاتوقی سالم و دائمی پیدا کردند که در آن رشد و ابراز وجود کنند.
روزی که رئیس موزه لوور از صبا شگفتزده شد
صبا آن روزها، هر روز از نظر بنا و معماری، علمی و هنری و دانشگاهی، داخلی و بینالمللی رو به توسعه بود و هر روز برنامههای متنوعی در آن اجرا میشد. برگزاری نمایشگاههای مختلف هنری و پژوهشی، دوسالانههای تخصصی از گرافیک جهان اسلام گرفته، تا عکاسی جهان اسلام و نقاشی جهان اسلام برنامههای روتین صبا بود. اجرای همایشهای پرتعداد مکتب اصفهان، مکتب تبریز در شهرهای مختلف اجرا شد. برپایی نمایشگاههای تخصصی مثل نمایشگاه هنرِ انقلابهای سده اخیر، نمایشگاه عاشورا در یکصد سال اخیر از کارهای دوست داشتنی محسن زارع در صبا بود. نمایشگاه تاریخی افشاریه، زندیه و قاجار از فعالیتهای خاص صبا بود. مؤسسه صبا توانست چندین سال، در میان هنرمندان و هنردوستان، بهعنوان مرکز فعالیتهای فرهنگی و هنری شناخته شود و این افتخار بزرگی برای زارع است.
دوازدهم تیرماه ۱۳۸۵ هانری لوآرت، رئیس وقت موزه لوور، همراه با هیاتی به دعوت او، از مؤسسه صبا و نمایشگاه پژوهشی دورههای تاریخی بازدید کردند. هانری لوآرت در طول زمان بازدید، با تعجب میدید، میشنید و برایش باور کردنی نبود. او گفته بود برای اولینبار است که مجموعهای یکدست از یک مکتب هنری را با این حجم میبیند و این حیرتآور است. گفته بود مؤسسه صبا راهی را میرود که موزه لوور سالها پیش از آن گذر کرده است. این جمله برای زارع بزرگترین تأییدیه بود که نشان میداد در مسیر درستیست.
«پس از خرداد ۸۸، همه چیز تغییر کرد. یک پارادوکس عجیب پیش آمد. طبق برنامهریزیها قرار بود اول آذرماه، دوسالانه کاریکاتور برگزار شود. بسیاری از کاریکاتوریستها، به احترام جنبش سبز، این رویداد را تحریم کرده بودند. اما میرحسین موسوی همچنان ریاست فرهنگستان را بر عهده داشت. من بدون توجه به اتفاقات سیاسی، طبق برنامه، در مؤسسه صبا، دوسالانه را برگزار کردم. میدانستم اگر برگزار نشود، این دوسالانه بینالمللی، اعتبارش را از دست میدهد و شاید برای همیشه تعطیل شود.»
زارع باز هم بهجای کار سیاسی، کار فرهنگی را انتخاب کرد. کاری بسیار سخت بود، اما درست.
بعد از آن، به او گفتند که بهتر است مدتی در حوزه فرهنگی کار نکند. هرچند همچنان کارمند ریاستجمهوری بود و باید به کار برمیگشت.
خودش میگوید: به ریاست جمهوری برگشتم، اما آنجا هم فضای خوبی نبود. من و دوازده نفر دیگر را در یک اتاق گذاشته بودند و هیچ کاری به ما ارجاع نمیدادند. فضای خستهکننده و بسیار بدی بود.
یک بار دیگر زارع فرصت را غنیمت دانست و چند جلد کتاب نوشت و سالها بعد منتشر کرد. کتاب نقالی و نقاشی در حوزه هنر، کتاب گروهای حاج عمران به یاد روزهای جنگ مقدس، کتاب یک ضیافت عصرگاهی در دویرج با خاطره بازدید از مناطق جنگی بعد از سالهای دوری و کتاب ارزشمند کهن سرزمین بیمرز در حوزه تاریخ ایران دوست داشتنی از آن جملهاند.
«هر روز تمرین خوشنویسی کردم تا دست چپم همچنان با هنر آمیخته باشد و آن روزهای سخت را اینچنین گذراندم.»
سالهای سکوت، دادگاه و نوشتن
یکسال بعد به دعوت دکتر مسعود کرباسیان، رئیس کل وقت گمرک، به عنوان مشاور، به گمرک رفت. یک پست غیرفرهنگی، اما به تعبیر او دستکم میشد کمی نفس کشید. در آن سالها برزخی، پروندههایی برایم درست کرده بودند. شش سال برای رفع اتهامات واهی که به من نسبت داده شده بود به دادگاه رفت و آمد داشتم. توهین و تحقیرهای زیادی را تحمل کردم ولی در نهایت، تبرئه شدم.
پاییز سال ۱۴۰۰ زارع بازنشسته شد، اما قلبش همچنان برای هنر میتپید. از کار رسمی اداری بازنشست شد اما همچنان در پی فرصتی برای فعالیت در حوزه فرهنگ و هنر بود.
«در برنامه شب های تاجیکستان در ۱۴۰۳ که توسط وزارت خارجه برگزار شد به عنوان چهره برتر دیپلماسی فرهنگی معرفی شد و این اتفاق مثل قند در دلم آب شد. در روزهای نزدیک به آغاز سال ۱۴۰۴ به عنوان قائم مقام دبیر ستاد نوروز، جشن بزرگ نوروز را در میدان آزادی با حضور سفرا، هنرمندان، اساتید ادب و هنر و دوست داران ایران و سنت ایرانیان برگزار کردم و بار دیگر نقشی در معرفی ایران و هنر ایرانی به عاشقان هنر داشتم.
حالا این مدیر فرهنگی هنرمند، در مؤسسه کمک به توسعه فرهنگ و هنر فعال است. سامانه و شناسنامه اصالت آثار هنری را با پیگیری های بسیار زیاد، راه اندازی کرده تا دغدغه هنرمندان از جعل و اصل بودن آثار به حداقل رسانده شود.
باور دارد، در طول این سالها با مشکل عدم وجود سند معتبر برای اصالت آثار هنری برای هنرمندان و هنردوستان آشنا و دیده بودم که خیلی از هنرمندان، وقتی میخواهند مهاجرت کنند یا وام بگیرند، هیچ سند معتبری از اصالت کارشان ندارند. البته بعضی از گالریها برای آثار هنری گواهی هایی ارائه می دهند که غالبا هیچ پشتوانه قانونی ندارد.
«حالا در ایران عزیزم، هر هنرمند یا مالک آثار هنری، در هر نقطه از کشور میتواند اثر خود را در سامانه اصالت آثار هنری وابسته به مؤسسه کمک به توسعه فرهنگ و هنر ثبت کند. بعد از بررسی، شناسنامه اثر بگیرد. بر اساس ارزشگذاری آثار از بانکهای منتخب، درخواست وام کند و اثر خود را به وثیقه بگذارد و این اتفاق بسیار بزرگی در طول تاریخ هنر ایران است.
زارع همان نوجوان وطن دوست دوران دفاع مقدس، کارمند نخست وزیری و ریاست جمهوری، دیپلمات هنردوست شاغل در سفارت هلند و فرانسه، مدیر پرجنب و جوش مؤسسه صبا، فعال حوزههای مختلف فرهنگی در فرهنگستان هنر، کارمندِ بیکار اتاقهای ریاست جمهوری و مشاور حوزه فرهنگ و هنر است که روزگاری مکاتبهای تمرین خط کرد و امروز همچنان هنر را مشق میکند تا خوبِ خوب بنویسد
۵۹۵۹
















